#بت_پرست_پارت_156


محمد سر جاش وایسادو گفت:می برمش حاضرش کنم...تو برو ماشینو آماده کن...

رویا بدون هیچ حرفی به سمت در رفت... چادر سرش کرده بود... فکر کن منم یه روز...یهو دیدم به شدت به سمت اتاقم هل داده شدم...

محمد:تا الآن خواستم باهات خوب رفتار کنم ولی نذاشتی... از این به بعد یه چهره دیگه امو می بینی... همونی که باعث شد یزدی و بقیه همکاری نکنن...بجمب...

با دومین هلی که بهم داد تو اتاق بودم سریع گفتم:تو این کارو نمی تونی بکنی.... اگه می تونستی این دوروز...

لباسام روم پرت شد...محمد با لحن نسبتا بلندی گفت:ده دقیقه دیگه جلوی در باش...

می دونستم حوصله مخالفت باهاشو نداشتم...الآن تنها کسی که دلم می خواستش نیما بود...

***

هوا تاریک تاریک بود...از ساختمون بیرون اومدیم...هر چی نگاه کردم نتونستم ماشین محمدو ببینم...

محمد جلوی یه اپتیما سفید رنگ وایساد و منو محمد عقب سوار شدیم...رویا هم جای راننده...وقتی حدود نیم ساعتی رفتیم دیدم اون دو تا که حرفی نمی زنن...منم خوابیدم

***

سرم درد می کرد...لای چشمامو باز کردم...تو جاده سوار ماشین بودیم... هوا روشن روشن بود کنارم محمد نشسته بود... نگاهی به رویا کردم که دیدم جاش یه پسر دیگه نشسته بود...تکونی خوردمو پرسیدم:ما کجاییم؟...

محمد بدون هیچ تکونی گفت:تهران...


romangram.com | @romangram_com