#بت_پرست_پارت_155

سرمو به علامت نفهمیدن تکون دادم که اونم بلند شد رفت تو اتاقش....

فصل چهارم

از اتاقش اومد بیرون... بطری روی میز برداشت و برد تو آشپزخونه... نمی دونستم چی کار می خواد بکنه...همونجوری الکی منتظر نشسته بودم...

حدود پنج دقیقه بعد زنگ در خونه رو زدن... محمد از آشپزخونه بیرون اومد و رفت درو باز کرد... رویا بود... سلام کرد اومد تو...محمد ولی جوابی بهش نداد...

رویا اومد سمت منو گفت:سلام...

جوابی ندادم که محمد گفت:غزل برو حاضر شو...باید بریم...

با تعجب نگاهش کردم...ولی بعد از چند ثانیه گفتم:مگه من مسخره شماهام... گروگان می خواید بگیرید یه جایی رو مشخص کنید دیگه... این سومین جایی که منو می خواید ببرید...

محمد از تو آشپزخونه اومد بیرون و با یه لحن نسبتا عصبانی ای گفت:بهت خوش گذشته؟... می خوای کاری رو که قبل از اومدن رویا انجام می دادیمو ادامه بدیم؟...

گفتم:منظورت بازجوییه یا...؟

محمد ابروش بالا انداختو گفت:می خوای از اون استفاده کنیم برا بازجویی؟...

-ترجیح می دم با همون عشقی باشه که دو سه ساله به من داری...

رویا با تعجب نگام کرد که محمد گفت:باشه...

اومد بیاد سمتم که رویا گفت:جناب سروان خیلی وقت نداریما...

romangram.com | @romangram_com