#بت_پرست_پارت_154


کفتم:نمی دونم... به من مربوط نیست که... من فقط باید راضیش می کردم همکاری کنه... بقیه اش به مربوط به نیماست...

محمد لباشو بهم فشار داد...آروم پرسید:مرادی واسه یزدی کار می کرد آره؟...

تایید کردم... حتی نمی دونستم این چرا این جوری می کنه....یه بار شوخی می کرد... یه بار لباس در می آورد!...یه بار هم بازجویی می کرد...

محمد:الآن کجاست؟...

سرمو تکون دادم یعنی نمی دونم... تا جایی که من می دونستم خونه نیما بود و خونه نیما هم پر از مدارک مختلف بود...

محمد سریع گفت:می خوام کمکم کنی...

با تعجب نگاش کردم... محمد کلافه گفت:کمک می کنی؟...

سرمو به علامت منفی تکون دادم...

آروم گفت:به نفعته...

گفتم:نمی خوام... هر کاری دوست داری بکن...

یه دفعه از جاش بلند شد... اومد سمتم...سرمو آوردم بالا و گفتم:توقع دار کمکت کنم؟...

محمد لبخندی زدو گفت:آره... چون خودم مجبورت می کنم...


romangram.com | @romangram_com