#بت_پرست_پارت_153
محمد یه نگاه کوتاه بهم کرد و گفت:خیلی خب... ولی چرا؟...چرا تو؟...
چقدر این سوالو ازم می پرسن... منم همیشه جواب می دم چون تو عاشقمی...
تا خواستم دهنمو باز کنم تا جواب همیشگیمو بهش بدم گفت:چون من عاشقتم... خوب حالا میشه بگی نیما چرا به هیشکس اعتماد نداره؟...
تو روحت...
آروم گفتم:به خدا من نمی دونم...
محمد پوفی کشیدو گفت:خب...تو دقیقا چی می دونی؟....
آروم گفتم:هیچی... نیما دلش نمی خواست منو وارد قضیه کنه....فقط یه چیزی بودم که حواس اینو اونو پرت کنم... قراره بعد از این کارم بریم اونور آب... با هم ازدواج کنیم...
به محمد نگاه کردم.... صورتش منقبض شده بود آروم گفتم:نیما کاری به مامانت نداره... تنها ناراحتی که ازش داره اینه که چرا تو ختم مادرش نبوده...چرا الآن برگشته... الآن که نیما دیگه سی سالشه...الآن که دیگه با نبود خانوادش کنار اومده؟...اون موقع که تنها بود....
محمد زیر لب زمزمه کرد:یه زمانی بهترین دوستم بود...
بهش نگاه کردمو گفتم:اون زمان تموم شده... الآن شما مقابل هم قرار گرفتین... ولی چون همو دوست دارین می خواین اون طرفو یه جوری بپیچونین تا کارتونو بکنین بعد هم اون طرف برگرده و بشین همون دوستای قدیمی... ولی نمی شه...اون زمانا تموم شده...
محمد لبخندی زدو گفت:درسته...الآن من یه پلیسم و تو یه متهم...باید جواب چیزایی رو که می خوام بهم بدی...خوب...اول از همه این که معین می خواد چه جور همکاری کنه؟...
گفتم:خب... می خواد انتقام خانواده اشو بگیره....
محمد:گفتم چه جور همکاری ای...نه چرا همکاری می کنه؟...
romangram.com | @romangram_com