#بت_پرست_پارت_152
دستشو کمی رو پشتم بالا و پایین برد و اون یکی دستشو گذاشت رو دکمه هاش...اولی و دومی... دیگه قضیه داشت جدی می شد... من هنوز دو بار نبود اینو دیده بودم...سومی و چهارمی... دلم می خواست تا آخرش وایسم... و وایمی سادم... همیشه همینطور بود...
پنجمی و ششمی...تموم شد...لباسشو درآورد...بابا ایول شکم شش تکه رو... نیشم باز شد...
محمد:خوشحال شدی عزیزم... مطمئن باش درد نداره....
دستشو گذاشت پشتمو کشیدتم تو بغلش...
می دونستم ... نمی دونستم... تو اون لحظه مغزم از کار افتاده بود... اولین بار بود...
کمی منو به خودش فشار داد که موبایلش زنگ زد... منو ول کرد و رفت تو اتاقش... صورتش چیز خاصی رو نشون نمی داد... لابد خیلی از این کارا کرده... از جام بلند شدم... انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه... همیشه همینطور بودم... تو همچین خانواده ای زندگی کردن عادت کردن هم داشت... البته کاری هم نکرده بودیم...یه دست لباس برداشتمو رفتم حموم...
از حموم اومدم...خودمو خشک کردمو لباس آستین بلند یشمی با شلوار یشمی...
موهامو شونه کردم و ریختم دورم... خیس خیس بود...
تو پذیرایی جلو تلوزیون خاموش نشسته بود... جلوشم یه بطری بود... با صدای در برگشت سمتمو گفت:بیا بشین اینجا....
رفتم روبروش نشستم... یه نفس عمیق کشید و گفت:چند تا سوال می خوام ازت بپرسم...درست جوابمو بده...فعلا نه نیمایی هست نه بابایی که کمکت کنه....
شاتشو تا ته خورد بعد رو کرد به من و گفت:نیما توروچرا مسئول این کار کرده بود؟...
گفتم:بود؟... نه کرده... من هنوز مسئول اون پروژه اَم...می دونی که حتما نیما خیلی داره سعی می کنه منو پیدا کنه...
romangram.com | @romangram_com