#بت_پرست_پارت_151
گفتم:خب عزیز دلم.... منم عاشق تواَم... می خوای دو تایی با هم فرار کنیم بریم اونور آب...
محمد از اتاق اومد بیرون نشست جلومو گفت:بد فکری هم نیستا.... حالا کجا دوست داری بریم؟...
بی خیال گفتم:بریم ایتالیا...
محمد:باشه عزیزم... چند روز دیگه کارام تموم شه می ریم... حالا هم برو حموم... خیلی کثیف شدی....
عمته بی ادب...عمش که مامانمه...
گفتم:اینا همش به خاطر لباسای تواِ....
محمد ابروشو انداخت بالا و گفت:خب درشون بیار...
کثافت... حالا واسه من چیز بازی در میاری.... بهت می گم...
اول لباسشو از تنم در آوردم سیاهی بالا تر که رنگی نبود... خب حداقل یه نیم تنه تنم بود...شلوارو چی کار کنم؟...در آرم؟...
محمد بلند شد... آخ جون الآن می ره اونور... منم اینور... اون ضایع میشه و من...
فکرمو خوردم...اومد کنارم نشست... خاک بر سر من...
دستشو گذاشت رو پشتمو گفت:اوه... واقعا جذابه... کی می تونه از همچین چیزی بگذره؟....
بیا و بگذر.... راحت باش...
romangram.com | @romangram_com