#بت_پرست_پارت_150
محمد بهم نگاه کرد ابروشو انداخت بالا و گفت:خودم دیشب سایزتو فهمیدم...
تو روحت...یه نگاه که بیشتر نکردی... البته خب یکم بیشتر از یه نگاه بود ولی... فقط یه ذره جا به جا بشه....می کشمش...توله سگ منو اورده اینجا...
یه ذره به تلوزیون نگاه کردمو گفتم:من گشنمه...
محمد یه پوف کشید موبایلشو برداشت و پیتزا سفارش داد... حوصله ام خفن سر رفته بود... نه بیرونی نه چیزی... حداقل این محمد هم یه خورده...
***
ساعت حدودا پنج بعداز ظهر بود... حوصلم سر رفته بود...محمد هم خونه نبود... نمی دونستم چی میشه؟... مگه پلیس هیچ جایی نداشت که منو ببرن اونجا؟... چرا خونه محمد اونم با خودش... حدودا بیست و هفت سالش بود و واقعا جذاب بود... مطمئنن یه دختر بیست و دو ساله با اون... پس کار پلیس نباید باشه... کار محمد بود؟... آخه به محمد چه؟...
دلم واسه نیما تنگ شده بود؟... یعنی داره چی کار می کنه؟... چرا نمی تونه پیدام کنه؟...یعنی محمد می بره؟... یعنی همه زحماتمون؟....
صدای کلید اومد.... در باز شد... پوف کشیدم...محمد بود دستشم چند تا مشما بود.... درو با پاش بست... اومد مشما ها رو گذاشت کنارمو گفت:چیز دیگه ای هم می خوای؟...
مشما ها رو نگاه کردم... همه چی بود...حتی از اونایی هم که هفته ای یه بار بیشتر توی یه ماه نمی خواستم... یواشکی سایز لباس زیرا رو نگاه کردم....درست بود... حتی یه شماره هم فرق نداشت... معلوم بود خیلی وارده...دو سه دست هم لباس تو خونه ای نسبتا پوشیده بود... دو سه دست هم تاب شلوارک!.... تابلو بود تنش می خاره...
با صدای نسبتا بلندی گفتم:نه خوشم اومد خیلی حرفه ای هستی...
محمد از تو اتاقش جواب داد:همه ی اینا واسه اینه که عاشقتم...
توله سگ منو مسخره می کنه... باشه... بهش می گم...
romangram.com | @romangram_com