#بت_پرست_پارت_149
رفتم سمت ظرف ادویه ها سماق یا قهوه ای یا قرمز....ناچار به ظرفاش نگاه کردم تا گیرش آوردمو برداشتم همه رو آوردم رو مبل کناری محمد نشستم... وسایل رو رو میز گذاشتم...
نوشابه خانواده، لیوان، سبزی، نارنج، سماق، قاشق، چنگال و ظرف غذا... یه پوزخند زدو چشماشو دوخت به تلوزیون...سرمو تکون دادم...سماق و نارنج رو هم ریختم روش... یه قاشق پر کردمو کردم تو دهنم... لقمه دومو برداشتمو پرسیدم:فیلم چی هست؟...
محمد تلوزیونو خاموش کردو هیچی نگفت...تابلو بود خیلی عصبانیه... احتمالا به خاطر نیماست...آخی حیوونکی ترسیده...
محمد رفت تو اتاقشو درو بست.... منم خواستم ادامه غذامو بخورم که محمد از اتاقش اومد بیرون... لباس بیرون که تنش بود روش یه کت اسپرت هم پوشیده بود... سرمو تکون دادم که دیدم داره در اتاقشو قفل می کنه...بعد به نزدیکی من که رسید گفت:از پنجره ها می تونی در بری فقط اگه بتونی بیست طبقه رو بپری پایین... تلفنم برداشتم... در خونه رو هم قفل می کنم...خیلی هم بپر بپر نکن...دست به گاز هم نزن خطرناکه...
کثافت...فکر کرده با بچه طرفه...رفت سمت درو در بست از اون سمت صدای قفل کردن در اومد... غذامو که خوردم سیر شدم...چیزای اضافه رو گذاشتم سر جاشون...خواستم بشقابمو بذارم تو ماشین ظرفشویی که دیدم ضایع است یه بشقاب با یه قاشق چنگالو بندازم اون تو... خودمم که ظرف نمی شورم...محمد میاد می شوره می خواست منو گروگان نگیره...
نشستم پای ماهواره و زدم پرشین تون....
***
دهنم باز مونده بود... داشتم مگا مایند یا همون نابغه رو می دیدم...که یه صدایی اومد...توجهی نکردم اونقدر صداشو زیاد کرده بودم که صدای هیچی رو نشنوم...که یهو تلوزیون خاموش شد...
برگشتم که دیدم بله آقا برگشته ... یه نگاه بهش کردم که دیدم کنترلو با خودش بود تو اتاقش... ماهوارش هم از این بدون دکمه ها بود...تا خدمت روحش رسیدم ازاتاقش اومد بیرون... لباس تو خونه پوشیده بود... یه شلوار شش جیب کرمی با تی شرت سفید.. اوه چه رنگ روشن؟...
اومد نشست که بهش گفتم:من کلی وسیله لازم دارم...مسواک و حوله و شامپو و برس...و کلی هم لباس...لباسشو تا بازوم تا کرده بودم ولی خب هم گشاد بود هم یقه اش خیلی گشاده بود هم شلوارشو با این که بسته بودم به کمرم حس می کردم داره می افته...پاچه هاشم کلی تا زده بودم...
محمد بی خیال گفت:بعد از ظهر هر چی می خوای می رم واست می خرم...
آخه تو روحت... من که نمی تونم حی اون یه دستی رو که دارم و بشورم و بپوشم... آخه... داشتم همینجوری بهش نگاه می کردم که گفت:از همونایی هم که می خوای واست می خرم..
-چه پلیس چشم و گوش بسته ای... اینقدرا دختر پسر بی حجاب از تو کوچه جمع کردین اینا رو یاد گرفتین... اصلا می خوای سایزمم بهت بگم؟...
romangram.com | @romangram_com