#بت_پرست_پارت_148
من این وقت صبح پاورچین پاورچین دارم از اتاقم میام بیرون...تو اگه همچین شخصی می دیدی چه فکری می کردی؟...داره فرار می کنه....
گفتم:ببین من اگه می خواستم در برم یه چیزی سر می کردم و با این لباسا هم مطمئنن...
پرید وسط حرفم:قرص و غذات رو اپنه...البته من نمی دونم تو واسه چی ساعت پنج و نیم اومدی اینجا....
تو روح خودتو دختر عموهات...
یه پوف کشیدمو گفتم:خودت واسه چی اینجایی؟...
آروم گفت:خوبه حداقل تکذیب نمی کنی...
بی خیال گفتم:چیز مهمی نیست...نمی خوام که از گشنگی بمیرم...
رو کاناپه نشسته بود...تقریبا لم داده بود...جلوش تلوزیون بود که داشت یه برنامه ای رو بی صدا می داد... فکر کنم از اون فیلم بداست...که ماهواره میده...
از کنارش رد شدمو رفتم تو آشپزخونه... خاک بر سر نشسته بود اونجا و داشت فیلم بد می دید... لیوان آب رو همونجوری گذاشت بود رو اپن یخ ریختم توشو قرصمو خوردم... غذارو برداشتم که گفتم:قاشق چنگال کجاست؟...
همونطوری که به صفحه تلوزیون نگاه می کرد گفت:تو کشو بقل ظرف شویی...
از توش قاشق چنگال برداشتمو آلومینیوم رو کشیدم کنار...به به کباب هم هست غذا که... در یخچالو باز کردم...نوشابه مشکی با سبزی از توش برداشتم...یه نارنج رو هم برداشتم قاچ کردم و همونجوری داد زدم:سماق کو؟...
محمد:از بین ادویه ها ظرفشو بردار...روش نوشته سماق....البته اگه نمی تونی تشخیص بدی...
romangram.com | @romangram_com