#بت_پرست_پارت_147
محمد سرشو انداخت پایین و گفت:ببین من اون حرفایی که ظهری بهت زدم...
پریدم وسط حرفش:می خوای چی کار کنی؟...
محمد آروم گفت:باید زنگ بزنم نیما...
شماره گرفت و گوشی رو گذاشت رو آیفون...
نیما:مگه عوضی دستم بهت نرسه... می کشمت... هم تو رو هم...
محمد آروم گفت:هیس هیس... بابا چه خبرته ساعت دو نیم نصفه شبه...
نیما با حرص گفت:تو تا حالا عصبانیم ندیدی... مادرت که سهله هر کی رو داری ازت می گیرم فقط اگه یه مو از سر غزل کم شه... خدا شاهده که...
تابلو بود داره از نگرانی می میره سریع گفتم:نیما من خوبم...منو آورده تو یه خونه تو...محمد سریع گوشی رو قطع کرد و بهم یه چپ چپ نگاه کردو گفت:دیدی که نباید یه مو از سرت کم شه...پس اون روی سگ منو بالا نیار...می تونی بری اونجا بخوابی...
به یه در کنار اتاق خودش اشاره کرد منم رفتم تو اتاق...اتاق اسپرتی بود...دیوار مشکی تخت مشکی و سرویس مشکی اتاقش پسرونه بود ولی خوب بود...لباس محمد شبیه مانتو بود...ولی درش نیو وردم و همونجوری رفتم تو تخت خواب خوابیدم...
از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم حدود پنج و نیم صبح بود حدود سه ساعت خوابیده بودم... پام خیلی درد می کرد کاشکی اون قرصه رو خورده بودم...یه دفعه احساس ضعف کردم... من غذامو می خوام...
تو اتاقش دستشویی بود لنگ لنگون رفتم تو دستشویی و تا می شد آب خوردم...ولی انگار گشنه تر شده بودم... خب می رم تو آشپزخونه....
در اتاقو باز کردم موهامو دم اسبی ساده بسته بودم...وارد هال که شدم صداش میخکوبم کرد...
محمد:کجا به سلامتی؟...
romangram.com | @romangram_com