#بت_پرست_پارت_146


تو روحت...

در اتاقشو بست مرتیکه نکبت...دزدیدتم آوردتم توقع هم داره...تو روحت...این مانتو هم که از تنگی داره می ترکه...وای نه اون تاب سفید خوشگل نیم تنه امو زیرش پوشیدم...نمی تونم درش بیارم که... اونم با این...

دروباز کرد و اومد جلوم نشست یه بلیز مردونه آستین بلند مشکی مارک دستش بود انداخت رومو گفت:از اون راحت تره...

با حرص نگاهش کردم که گفت:چیه لابد خجالت می کشی...

با حرص تو دلم گفتم لااقل مرتیکه اونورو نگاه کن...

دیدم زل زده بهم منم با حرص شروع کردم به کشیدن زیپ مانتوم پایین که تاپم معلوم شد مانتومو کشیدم بیرون...دیدم روشو کرد اونور که بلند گفتم:چیه؟...امشب بیش از اندازه از رژیم پرهیزکاریت دور شدی...

خودمم می دونستم تاپم هفت سانت بیشتر زیر همون لباسه که محمد نداشت بیشتر نبود لباسشو تنم کردمو دکمه هاشو بستمو شروع کردم آستینشو تا کردن...

محمد لبخندی زد و گفت:شبیه این بچه ها شدی که تو چهاراه ها گدایی می کنن...

گه خوردی عوضی آشغال...اونا لباس مارکشون کجا بود؟...

محمد دوباره گفت:لجبازی نکن...هیچی نخوردی...

آروم گفتم:نیما کاری با مادرت نداره...

تکیه اش داد به مبل یه بازدم طولانی داد بیرون...آروم گفتم:من که مادر نداشتم ولی دیدم بقیه چقدر مادراشونو دوست دارن...


romangram.com | @romangram_com