#بت_پرست_پارت_145

رفت سمت یه اتاق که چشمامو بستم...آرزو می کردم الآن پیش نیما بودم....

محمد از اتاق بیرون اومد یه شلوار گرمکن دستش بود...خب همون جا عوض می کردی دیگه...آوردی لابد اینجا جلوی من...

سرمو برگردوندم اون سمت که محمد گفت:شلوارت تنگه نمی شه؛ من می رم تو اتاق شلوارتو عوض کردی صدام کن...

با این که دوست نداشتم ولی تنگیش داشت اذیتم می کرد با غیظ پرسیدم:تمیز هست؟...

محمد با لبخند آره ای گفت و رفت تو اتاقش.... باورم نمی شد با اون سختی پوشیده بودمش حالا با یه پای چلاق باید در می آوردمش....

بالاخره تموم شد منتها گریه ام گرفته بود...شلوار محمد که پوشیدم کمرشو با نخش سفت کردم که تازه دیدم حدود پانزده بیست سانتی ازم بلندتره...

بلند گفتم:کار من تموم شده...

از اتاق اومد بیرون...اومد و جلوم نشست دستش باند سفید بود... شروع کرد به بستن پام..

رنگ پام با اون بانداژ سفید اصلا جالب نشده بود...

بهم نگاه کردو گفت:می خوای واست مشما بیارم بپیچی به پات بری حموم؟...لباسم بهت می دم...اگه خواستی قبلشم سعی کن یه چیزی بخوری...

بی خیال گفتم:اگه هر لباسی که من می خوامو داشته باشی که شبم می تونم کنارت بخوابم... کلا بی خطری...

محمد پوزخند زد تابلو بود از اون پسرای چشم و گوش بسته نیست و منظور منو قشنگ فهمیده...بی خیال گفت:نه ندارم...ولی اگه خواستی باهم بخوابیم بیا...

بلند شدو رفت سمت اتاقشو گفت:منتها تخت خوابم یه نفرست... خواستی باید دوستانه تر بخوابیم...

romangram.com | @romangram_com