#بت_پرست_پارت_144
محمد آروم گفت:عجله دارم...
آروم از پله ها بالا اومد...یه حیاط موزاییک قدیمی بود...
از حیاط بیرون اومدیم و با دزدگیر لکسوز مشکی شو باز کرد که تو دلم گفتم:بدبخت لامبور منو ندیدی...
محمد منو گذاشت رو صندلی کنار راننده و صندلی رو خوابوند...خودش جای راننده نشست و روند...به جز سقف ماشین هیچ منظره ای نداشتم تا بعد از حدودا ده دقیقه ای پیاده شد... دستمو گرفت و رفتیم جلو یه آپارتمان بیست طبقه...که نگهبان اومد جلو یه نگاه بدی به محمد انداخت که محمد گفت:ماشینو ببر تو...
به زور درد و با تکیه به محمد تا دم آسانسور رفتیم همین که رفتیم توش محمد عدد بیست و فشار داد یعنی یه پنت هوس تو یه همچین برجی...یه لکسوز مشکی...با این که پدرم پولدار بود ولی اونقدر عقلم می رسید مطمئنن با حقوق دو تا پلیس نمی شه همچین پولایی خرج کرد...
پوزخندی زدمو همراه با محمد از آسانسور اومدیم بیرون...درشو باز کردو وارد شدیم نسبتا کوچیک بود دیویست وهفتاد هشتاد متر ولی قشنگ و شیک چینده شده بود... محمد روی اولین مبل گذاشتتم و خودش هم رفت آشپزخونه اپن خونه... دلم واسه خودم سوخت...
رفت سراغ یخچال درشو باز کرد و یه بشقاب غذا که آلمینیوم پیچیده شده بود درآورد و گذاشت تو ماکروویو... دستاشو شست و یه لیوان از یخچال پر از آب کرد و چند تا یخ هم انداخت توش و گذاشت تو یه بشقاب از تو قفسه کابینت یه چیزی برداشت و همراه با بشقاب آلمینیوم پیچی شده آورد جلو من... یه قرص از تو ظرف درآورد و گفت:بیا بخور...
سرمو تکون دادم یعنی نمی خوام...
بعد با حرص گفتم:با نیما چی کار کردی؟...
دوباره گفت:بیا بخور دردتو کم می کنه...
تقریبا داد زدم:پای من سالم بود تا وقتی شما ندزدیده بودینم...
محمد چشماشو بست یه نفس عمیق کشید چشماشو باز کردو گفت:می رم باند بیارم پاتو ببندم... تو هم یه ذره غذا بخور...
romangram.com | @romangram_com