#بت_پرست_پارت_143
آروم گفتم:برو به جهنم...
ظرف یه بار مصرفی رو از کنارش برداشت... کنارم زانو زدو گفت بخور...
سرمو تکون دادمو گفتم:نمی خوام... مگه گروگان نمی خواستی...من از اینجا تکون نمی خورم... تا اون قدی هم که زنده بمونم می خورم...نترس...
محمد آروم گفت:لجبازی نکن...
دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت:تب داری... قرص می خوای؟...
به علامت منفی سرمو تکون دادم... که محمد بلند شد و گفت:می آم دنبالت...
از اون اتاق یا زیرزمین یا هرچی که می شد اسمشو گذاشت اومد بیرون... نمی دونستم حداقل نیما چی کار کرد؟...تف تو روی هر چی...
محمد:خیلی خب دیگه بلند شو باید از اینجا بریم...
اومد اروم بلندم کرد...حس کردم پام یه چیزیش شده دستمو به دیوار تکیه دادمو با درد وایسادم... محمد که متوجه وضع غیر عادیم شده بود دولا شد و به کفشام نگاه کرد...آروم گفت:کفشاتو درآر نمی تونی با اینا راه بری...
بعد خودش کمک کرد... جوراب پام نبود پای برنزه ام تو دستش بود که یهو اخم کرد و گفت: مچ پات مو برداشته چرا هیچی نمی گی؟...
بی هوا گفتم:خیلی درد می کنه... نمی تونم راه برم...
محمد دستشو کرد تو موهاشو گفت:ببین من کار دیگه ای نمی تونم بکنم...
با تعجب نگاهش کردم که دستشو گذاشت به کمرمو پاهامو بالا گرفت عین یه بچه تو بغلش بودم با حرص گفتم:بذارم زمین... می تونم راه بیام...ولم کن...
romangram.com | @romangram_com