#بت_پرست_پارت_142


عمه؟... یعنی...

محمد:عموم خواهرشو کشت تا نذاره این کار انجام بشه...

به پیمان نگاه کردم تا بهم بگه محمد دروغ می گه ولی اون سرشو انداخته بود پایین... یعنی محمد راست می گه... یعنی چشمای طوسی رویا از مامان منه... یعنی باباش منو با خواهرش اشتباه گرفته بود...یعنی بابا و عموی محمد دایی هامن...یعنی به من محرمن.... یعنی به هم نزدیکیم یعنی خاله نیما زندایی منه... یعنی خانواده مادرمو که تا الآن نمی شناختمو شناختم...یعنی مادرم...

محمد:نمیذارم این قضیه تکرار شه... رویا... رویا...

رویا سراسیمه اومد تو...سرمو انداخته بودم حتی نمی تونستم بهش فکر کنم....

محمد:این پسره رو بفرست بره... دختره بسه...

رویا داد زد:دیوونه شدی؟... داری با خودت چی کار می کنی؟...

محمد:می خوام یه طرف داستانو خودم بنویسم... زود باش...

رویا ناچارا با یه نفر دیگه پیمانو بردن...پیمان با نگرانی نگاهم کرد...چشمامو بستم عجیب دلم می خواست چند ساعتی آروم بخوابم... به صداهایی که از اطراف می یومد توجهی نمی کردم... محمد پسر عمه ام بود...مادرم توسط برادرش کشته شده بود... برادر؟... محمد گفت واسه این که جلوشونو بگیره....نیما که می گفت که بعد از مرگ اونا پدرم تصمیم به ساخت این کرد... یعنی محمد دروغ می گه...اون مرد دایی من نیست...

صدای محمد اومد:تا کی می خوای همون جا بشینی؟...

آروم گفتم:تا همیشه...

سرمو آوردم بالا نوری که از پله ها می یومد قطع شده بود و چراغی روشن کرده بود...چشماشو به من دوخت و گفت:الآن دو سه ساعتی می شه که همین جوری هستی...


romangram.com | @romangram_com