#بت_پرست_پارت_141
دو تایی به بیرون خیره شدیم نور کمی میومد تو...محمد وارد اتاق شد طبق معمول لباس تیره پوشیده بود پوزخندی زدو گفت:قبلا بهت گفته بودم نه؟...ما خیلی ازتون جلوتریم.. سرت کلاه رفته مهندس معین عزیز...هر چی بهت وعده و بعید دادن دروغه...
بهش نگاه کردم اونم رو کرد به منو گفت:نمی خوای زبون درازی کنی؟... نیما نیست ساکتی؟... فقط نمی دونم چرا همچین اشتباهی کرده...تا اونجا که می دونم ما تقریبا هیچی نداشتیم ...نیما خیلی زرنگ بود ... خیلی..تا این که در مورد انتخاب مسئول اشتباه کرد....
تو ذهنم یه پوزخند به محمد زدم...هیچی نمی دونست...این بارو اشتباه حدس زده بود...من فقط اسمن مسئول بودم...حتی دقیق از وضعیت خود هتل چیزی نمی دونستم...
محمد رو کرد به معین و گفت:تو چرا همچین اشتباهی کردی؟...
پیمان سرفه ای کردو گفت:من هیچ اشتباهی نکردم...تو ای که نمی فهمی... ما بودیم که خانواده امونو از دست دادیم ولی این شمایید که به هیچ کس حتی خانواده خودتون هم رحم نمی کنید... البته می تونه وضعیت فرق کنه...
محمد پرسشگرانه نگاهش کرد که پیمان گفت:می تونی مادرتو نجات بدی...
به سرفه افتاد...محمد با نفرت نگاهش کرد و گوشیشو برداشت و یه شماره گرفت و گذاشت رو ایفون...صدایی که توش پیچید دلمو گرم کرد...
نیما:سلام پسر خاله عزیزم...زنگ زدی سفر بخیر بگی؟...
محمد صورتش منقبض شد.... نیما ادامه داد:خاله خیلی خوشحال شد وقتی فهمید می خوام به توضیحاتش گوش کنم...نچ نچ...
محمد با صدای خفه ای گفت:تو هیچ کاری نمی کنی...
صدای داد یه زن اومد که حدس زدم مادر محمد باشه... نیما:آره من هیچ کاری نمی کنم...فعلا خداحافظ...صدای بوق اشغال اومد...
محمد رو کرد پیمانو گفت:خیلی اشتباه کردین آقا پسر... من تنها برادرزاده محسن محتشم هستم حتما یه شباهت هایی به عموم دارم...
اومد سمت منو رو زمین دو زانو زد صورتمو گرفت تو دستشو گفت:می خوای به سوالات جواب بدم؟... باشه... مادرت عمم بود...
romangram.com | @romangram_com