#بت_پرست_پارت_140


لای چشمامو باز کردم اون گوشه پیمان داشت منو نگاه می کرد دست و پاهاش بسته بودو یه پارچه سفید هم به دهنش بسته بودن...پیشونیش هم خراش برداشته بود...به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بود...

دستا و پاهای منم بسته بود و دور تنم هم طناب بسته بودن ولی دهنم باز بود آروم نالیدم:پیمان...پیمان...

چشماشو باز کرد حس کردم دلش می خواد بهم لبخند بزنه اما نمی تونه....بهش گفتم:می دونی کار کی بود؟...یعنی...

در باز شد... برگشت سمت در... خودش بود...بهش نگاه کردم... لبخندی زدو اومد سمتم... تقریبا نالیدم:کار کیه؟...

جلوم خم شد... خواست بازم کنه که خودمو کمی دورتر کشیدم و باز گفتم:دستور کیه؟...بابات؟.. یا همون که...

سرشو تکون دادو گفت:گرسنتون نیست؟... الآن حدود بیست و چهارساعته که اینجایین...

به چشمای توسیش نگاه کردم...همرنگ هم بود...آروم نالیدم:اسمت چی بود؟.. هان؟... یادم اومد رویا... می تونم قول بدم بهت که تو اولین نفری باشه که تو شرکت ما کار می کنه...

حس کردم پیمان پوزخند زد...حس می کردم اصلا حالش خوب نیست رویا هم به پیمان نگاه کردو گفت:جناب سروان گفتن مشکل ریوی دارین...

تازه به صورت پیمان نگاه کردم رنگش به کبود می زد رویا سریع دستمالو از رو دهنش برداشت که به سرفه افتاد...

رویا شمرده رو به من گفت:جناب سروان می خوان با شما صحبت کنن...چشمامو بستم و گفتم:بگو بیاد اینجا... زائو نیست که من بخوام بیام ملاقاتش...

رویا رفت بیرون با ناراحتی به پیمان نگاه کردمو گفتم:همش تقصیر من بود...

پیمان این بار لبخند کم جونی زدو گفت:تو دختر شجاعی هستی... همینطوری بمون...


romangram.com | @romangram_com