#بت_پرست_پارت_139

نگاه کردم که دیدم بقیه نیستن و فقط پیمان مونده رو کردم به مدیر و گفتم:نیازی به راهنمایی شما نیست... منو پیمان خودمون می تونیم راه بریم...

پیمان یه لبخندی زدو گفت:بریم...

وقتی رفتیم سمت پله ها آروم گفتن:بقیه کوشن؟...

پیمان:دنبال محتشم... خیلی زرنگه...

آروم گفتم:نیما هم خیلی زرنگه...

پیمان:برای همینه که این همه شرکت قبول کردن کمک کنن...اگه نیما نبود کسی هم نبود...تنها کسی که می تونه با محتشم مقابله کنه نیماست...

هیچی نگفتم تا آخرش پیمان حرف می زد و چیز مهمی نمی گفت...

بعد از یه بازدید که همه چی بی نقص بود دوتایی پایین اومدیم...پیمان: زنگ بزنم ببینم اینا کجان؟...بریم هتل...

چشمام یه برقی از روی شیطنت زد...تو هتل پر از آدمای نیما بود مطمئن جای دیگه نمی تونستم بدون سر خر خوش بگذرونم...

که پیمان نگاهمو دید و گفت:باشه...بیا با هم بریم...

دستشو گرفتم دو تایی اومدیم بیرون...حدود پنجاه متر رفتیم جلوتر که به دریا رسیدیم... خورشید داشت غروب می کرد...تقریبا هوا تاریک بود...

دوتایی کنار هم وایساد بودیم که یهو یه نفر دست گذاشت رو شونم تا برگشتم...پارچه سفیدو دیگر هیچ

فصل سوم

romangram.com | @romangram_com