#بت_پرست_پارت_138


به دم در هتل که رسیدیم نوشین و سیامک و یاسر اومدن تو...

نوشین با تعجب پرسید:جایی می رفتین؟...

برگشتم جایی که محمد اونجا بود...دیدم غیبش زده و آروم گفتم:محمد اینجا بود..

یاسر پوفی کشیدو گفت:اونوقت شما دو تا بچه...

نذاشتم حرفشو بزنه که گفتم:با وجود یه پیرمرد هم قضیه فرق نمی کرد...

پیمان سعی کرد خندشو بخوره هیچی نگفتم و برگشتم سمت پیشخون و گفتم:مدیر اینجا کجاست؟...می خوام ببینمشون...

یه آقایی حدود چهل ساله اومد و گفت:چیزی شده خانم؟...

برگشتم سمتشو گفتم:شما مدیر اینجایید؟...

مدیر:بله خانم...بختیاری هستم...

بی خیال گفتم:ستوده هستم...می تونم از هتل بازدید کنم...

یارو یه نگاهی انداخت که یعنی تو فقط لباسات های کلاسه در حد مهندس ستوده که اصلا نیستی که یهو پیمان اومد و گفت:معین هستم... با مهندس ستوده برای بازدید اومدیم...

یارو سریع گفت:تشریف بیارین خوش آمدین...


romangram.com | @romangram_com