#بت_پرست_پارت_137
نوشین با حرص گفت:رویا که با اینا نبود...
سرمو تکون دادم که ادامه داد:اون باید با محتشم الآن ماموریت باشه....
به میز روبرویی اشاره کرد که سیامک اومد و نوشین بهش گفت چی شده و اون رفت ببینه که قضیه چیه؟...یاسر سری تکون دادو گفت:می خواید برید هتل؟...
کیفمو از رو میز برداشتمو گفتم:خب آره... شما با من می آید؟...
اخمای یاسر رفت تو هم که پیمان بلندشدو گفت:البته...
رو به یاسر که اخم کرده بود گفت:شما هم با خانم توکلی می تونین بیاین...
پشت سر من بلند شد...
بهش گفتم:من رانندگی می کنم...
کمی خم شد و گفت:هر جور مایلید دوشیزه...
تو روحت موسیو...
جلو هتل وایسادیم...هتل بود تقریبا فقط یه خورده تمیز کاریاشو اسباب اساسیه بردناش مونده بود...الآن اگه به خودم بود و کتونی چسبی هام پام بود...
تقریبا پیمان در گوشم گفت:اون محتشم نیست...
برگشتم...خودش بود... محمد... یه نگاهی به پیمان کردم که گفت:بیا بریم بیرون...
romangram.com | @romangram_com