#بت_پرست_پارت_136


بهش نگاه کردم...سه تیغ اصلاح کرده بود و موهاشم ریخته بود تو پیشونیش...تی شرت شیری رنگ با یه تصویر عجق وجق سیاه وسطش پوشیده بود...کمربند اسکلتی کرم رنگ با شلوار شیری...چه ستی هم باهم کرده بودیم...

ممنونی گفتم که پیمان سریع گفت:خانم مهندس من هنوز اسم شما رو نمی دونما...





در حالی که لقمه رو بالا می آوردم یه نگاهی بهش انداختمو گفتم:غزل...

پیمان لبخندی زدو گفت:اسم زیبایی دارین...

اه لابد دوباره باید تشکر کنم ... لقمه رو چپوندم تو دهنم که چون دهنم پره تشکر مشکر نکنم که یهو لقمه پرید تو گلوم...پیمان بلند شد اومد سمتمو محکم زد رو پشتم...

در حالی که لقممو قورت می دادم گفتم:قرار شد به هم اعتماد کنیم شما که جلوی همه قصد جون منو کردید...

پیمان پیشونیشو پاک کرد و گفت:چیزی شد یهو؟...

با حرص گفتم:بله...شما قصد جون منو کرده بودین...

پیمان لبخندی زد و گفت:معذرت می خوام واسه چی لقمه پرید تو گلوتون؟...

در حالی که تو دلم داشتم خدمت روح پیمان می رسیدم به سمت یه میز اشاره کردم...هر سه تاشون برگشتن اون سمت...


romangram.com | @romangram_com