#بت_پرست_پارت_134


یعنی تو روحت...

جوابی ندادم که نیما گفت:فردا برزو و جوادو می فرستم واسه محافظت از پیمان... من باید برم خداحافظ...گوشی رو قطع کرد...

یه نگاهی به نوشین کردم که گفت:غزل من می دونم تو رئیسی ولی خیلی...

یکم مکث کردو گفت:خری...

یه لبخند گشاد بهش زدم که بی خیال شد و رفت تو اتاقش تا بخوابه...منم رفتم تو اتاقم کنار پنجره وایسادم...روبروم دریا بود... دریا...

***

با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت هفت و نیم بود... با لباسای سی تومنیم خوابیده بودم...یعنی من می دونم دیگه من عقده ای آخرش قیمت لباسامو می نویسم می ندازم گردنم...بلند شدم رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم و رفتم سراغ چمدونم ...درشو که باز کردم هفت هشت دست لباس تو خونه نسبتا پوشیده توش بود با لوازم شخصی....

رفتم سراغ کمد تو هتل که دیدم هفت هشت دست لباس آماده تو کمد است و روی میز آرایش هم پر از لوازم آرایش مارک بود...رفتم حموم و بعد موهامو سشوار کشیدمو پشتم بستمشون... جلوشو یه ور ریختم رو صورتم و شالمو رو سرم مرتب کردمو یه مانتو شیری رنگ با شلوار لی آبی پاره پوره پوشیدم... کفشای شیری پاشنه ده سانتی...خیلی خوب شده بود... منتها شلوارم اونقدر تنگ بود که روح خیاطشو سلام علیک کردم تا پوشیدمش...

نوشین در زدو اومد تو رو تختم نشست و گفت:خیلی خوشگل شدی...

آروم گفتم:ممنون...

که گفت:باید بریم پایین صبحونه بخوریم...

داشتم لبامو رژ می مالیدم که گفتم:بگو بیارن بالا...


romangram.com | @romangram_com