#بت_پرست_پارت_133

سیامک که دید حرفامون تموم شد سریع اومد پشت منو حرکت کردیم...کنار لامبور مشکی رنگم که هنوز آرزوی رانندگی باهاش داشتم وایسادیم و یاسر اشاره کرد حرکت کنید و ما هم رفتیم... همین که سوار ماشین شدیم به نوشین که دهن باز کرده بود گفتم:اینجا نه...

***

بعد از این که رفتیم تو اتاق نوشین سریع یه شماره گرفت و گذاشت رو آیفون...

یه بوق...صدای نیما پیچید تو تلفن:چی شد جلسه؟...

بعد از دو ثانیه گفت:کی تو اتاقه؟...

نوشین:منو غزل... بیا گوش کن...

صدای ضبط شده جلسه بود...باورم نمی شد این کارو کرده باشه... من که ندیدم...تو کل زمان پخش نه من حرف زدم نه نوشینو نیما....

بعد که تموم شد نیما خندیدو گفت:عالی بود... خوب راه افتادی غزل...

نوشین با عصبانیت گفت:اگه چیزیش می شد چی؟...

نیما یکمی مکث کردو گفت:من غزلو پیش کسی نمی فرستم که کارش بلنگه....

یه لبخند گنده زدم که نیما گفت:نخند غزل... تو که اینو نمی دونستی...

نیشمو بستم...کثافت همیشه حرکاتمو پیش بینی می کرد...حالا خواست درمورد کاری که پیمان باهام داشت بپرسه جونشو می گیرم تا جوابشو بدم...حالا ببین...

نیما گفت:می خواست راجع به محمد ازت سوال بپرسه؟...

romangram.com | @romangram_com