#بت_پرست_پارت_132
تندی گفتم:پس چرا شما سبزه اید؟...
اوه اوه چی گفتم؟... از بسکه با پوستم مشکل دارم...
سریع حرفمو رفع رجوع کردم:من منظورم این بود که...
پیمان بلندتر خندید و گفت:شبیه پدرم شدم...
رو کردم بهشو گفتم:حالا می تونین سوالی که به خاطرش منو آوردید بیرون و اجازه دادید ازتون سوال بپرسم رو بپرسید...
پیمان لبخندی زدو گفت:شما به سروان محتشم علاقه دارین؟...
با تعجب نگاهش کردم که سریع گفت:خیلی راحت به اسم خوندینش...محمد...
بی خیال گفتم:اگه شما هم ناراحت نشین مطمئنن من بهتون فامیلیتونو نمی گم...
تازه یادم افتاد فامیلی شو نمی دونم...لبخندی زدو گفت:معین....پیمان معین...
لبخندی زدمو گفتم:پس شما شدید پیمان...درمورد جوابتون هم باید بگم خیر... اگه بهشون علاقه داشتم با نیما همکاری نمی کردم...مطمئننن مخفی کاری هم نمی کنم چون عاشق خانواده ام هستم...در ضمن من هنوز از نسبتی که محمد و خانواده عموش دارن... متوجه می شین دیگه؟...
پیمان تایید کردو گفت:حق با شماست...
دستشو به سمت در خروجی گرفت و گفت:بفرمایین....
romangram.com | @romangram_com