#بت_پرست_پارت_131

سیامک با لحن بدی گفت:اعتمادی که خانم گفتن فقط درمورد ساخت پروژه بود...نه جون ایشون... این دیگه وظیفه منه...

یاسر که خیالش راحت شده بود سیامک اجازه نمی ده بلند شدو گفت:بله حق باشماست...ما پشت شما حرکت می کنیم تا هتل...

پیمان با عصبانیت نگاهش کرد و گفت:هیچ اتفاقی نمی افته...

بی خیال گفتم:سیامک لطفا اجازه بده...

با این که سیامک بهم تذکر داده بود... سیامک و نوشین برام فرق داشتن...

سیامک:فقط کوتاه...

پیمان سر تکون داد و بلند شد من هم دنبالش.... از اتاقک بیرون رفتیم و طوری قرار گرفتیم که پیمان گفت:حالا تموم سوالایی که می خواستین بپرسین و به خاطر وکیلتون نپرسیدین رو بپرسین...اینجوری بهتره...

تایید کردمو پرسیدم:اگه شما نیما رو قبول داشتین نیازی به امتحان من نبود...بود؟...

پیمان:اعتماد به نیما...نه وکیلتون... ممکن بود کس دیگه ای رو آورده باشن که مورد اعتماد نیما نبوده باشه... من هیچ تاییدی از نیما مبنی بر اعتماد کردن بر ایشون نداشتم...

گفتم:خب من می تونم بهتون بدم؟...

لبخندی زدو گفت:از الآن به ایشون هم اعتماد داریم...

یه ذره به پایین نگاه کردمو گفتم: مدام از شما به عنوان خارجیا حرف می زنن...اما...

پیمان خنده نسبتا بلندی کرد و گفت:مادرم ایرانی نبود...انگلیسی بود...

romangram.com | @romangram_com