#بت_پرست_پارت_130
یاسر یه کاغذ درآورد که گفتم:فکر کنم همکاری ما بر پایه اعتمادی است که بهم داریم... یا حداقل مجبوریم نسبت به هم داشته باشیم... مطمئنن یه کاغذ تو همچین معادله ای نمی تونه باعثش بشه... چون کاغذ و سند واسه زمانیه که ما بتونیم درصورت عمل نکردن طرف مقابل به قانون شکایت کنیم... شما که دلتون نمی خواد به جناب سروان محتشم در این مورد شکایتی بکنید..
مرده خندید و گفت:حق داره دیگه... خب ما هر نوع جنسی بخواین براتون می یاریم منتها امنیتش با خود شماست...
بی خیال گفتم:در عوض چی می خواین؟...
مرد یه چهره غمگین پیدا کردو گفت:انتقام...انتقام همون زمانو...مطمئنم شما چیزهایی در مورد مادرتون می دونین... البته شما تنها خانواده قربونی نبودین... من هم پدر و مادرمو از دست دادم... من هم تموم چیز هایی که نیما به خاطرشون این کارا رو می کنه من هم دارم...
سرمو انداختم پایین که یاسر دستشو گذاشت رو شونه پسره و گفت:پیمان....
بهش نگاه کردم... پسره خوشگلی بود...حدود سی می زد...تو مایه های نیما... موهای مشکی و صورت سبزه روشن چشمای قهوه ای و بینی عمل کرده... موهاشو رو پیشونیش ریخته بود... لبای نسبتا معمولی...در کل خوشگل بود...
نوشین سریع گفت:در مورد اقامتتون تو هتل ما براتون اتاق گرفتیم...منتها باید بگم خانواده محتشم... محسن... اونجا برای تفریح اومدن...
یاسر خواست مخالفت کنه که پیمان سریع گفت:خوبه....من هم می خواستم نگاهی به هتل شما بکنم... البته اگه مشکلی وجود نداشته باشه...
-نه هیچ مشکلی وجود نداره...فردا می تونین همراه من بیاین...
یاسر و نوشین بدبخت هم دیگه حوصله مخالفت نداشتن...
پیمان:می تونم با شما خصوصی صحبت کنم؟...
سیامک دستشو گرفت جلوی من...که پیمان سریع گفت:شما می تونید از دور ببنید... فقط چند لحظه کوتاه...هیچ اتفاقی نمی افته...
romangram.com | @romangram_com