#بت_پرست_پارت_129

مرده یه نگاهی به من کرد یعنی حالت خوبه؟...دختره دیوونه...

بی خیال بهش گفتم:فکر نکنم با پسر خاله خودش کاری داشته باشه... اونم با اون مادرش که عاشق مهندس ستوده است... درمورد خودم هم...

به مرد خیره شدم... گفتم:به هر حال اون دلش می خواد من با اونا همکاری کنم تا بتونه منو از این ماجرا بکشه بیرون تا بتونه بی سروصدا بعدش با من ازدواج کنه....

مرده یه نگاهی به من کردو گفت:از کجا بدونیم که شما با ما همکاری می کنین...

شونمو انداختم بالا گفتم:از کجا می دونید اگه باما همکاری نکنین چیزی از شما بیرون نمی ره؟..

اون یکی آقاهه که ساکت بود زد زیر خنده و گفت:خب... مثل این که ما مجبوریم با شما قرداد ببندیم... خب... می تونیم شروع کنیم...

بی خیال بهش نگاه کردمو گفتم:شما که این همه راه اومدین مطمئن بی تحقیق نیومده بودین.. واسه چی اینقدر وقت تلف کردین؟... به خاطر این که از جانب محمد راحت شین؟...

فکر کنم نوشین رنگ لبو شده بود... آخه بهش قول داده بودم ازشون نپرسم...

آقا اولیه:خیر... ما از جانب مهندس ستوده و ایشون اسوده خاطر بودیم... ولی با دیدن شما باید مطمئن می شدیم مهندس ستوده انتخاب اشتباهی نکرده باشن...

تا خواستم ازش یه سوال دیگه بپرسم نوشین سریع گفت:خب شرایط همکاری رو بگین...

مرد اولیه یه نگاهی به نوشین انداخت که گفتم:خانم توکلی وکیل بنده... می تونید چک کنید ببینید انتخاب من اشتباه بوده یا نه...

مرد دومیه شروع کرد خندیدن و بعد گفت:یاسر ولشون کن... بیایید راجع به قرارداد حرف بزنیم...

کجا اینا خارجی بودن؟...یاسر؟...

romangram.com | @romangram_com