#بت_پرست_پارت_128


یه کشتی بزرگ تفریحی بود... وارد یه اتاقک مخصوص شدیم که سیامک درو باز کرد...این بار اول نوشین بعد من وارد شدیم... دو نفر اونجا نشسته بودن... دو تا آقا... لباساشون تابلو بود کلی پولشه... من و نوشین نشستیم کنار همون میز قماری که اون دو تا نشسته بودن...و سیامک هم بالاسرمون وایساد... بالا سر اونا هم یه آقایی وایساده بود...یکی از اونا که نسبتا پیرتر می زد گفت:مهندس ستوده کجاست؟...

-بچه اش رو گاز بود نرسید بیاد خدمتتون...

یارو دستشو محکم کبوند رو میز و گفت:مارو مسخره کردید؟...

با لحن بلندی گفتم:نخیر...شما مارو مسخره کردید...توقع ندارید که بیام دلایل نیومدن مهندسو واستون شرح بدم؟...

دو تایی خودشونو یکم جمع و جور کردن که یکیشون گفت:خب ما باید بدونیم طرف معاملمون کیه...می دونید که به خاطر سروان محتشم ...

اَه سه بار تو عمرم دیدمش... خب سه بار بیشتر...پنجاه بار باید اسمشو بشنوم...تو روحش...

این بار نوشین گفت:مهندس ستوده هستن... دختر مهندس ستوده بزرگ...مسئول ساحل...

مرده یه نگاهی به من کردو گفت:چند سالشه؟...

بی خیال گفتم:واسه خرید می خوای یا اجاره؟...

مرده یه ذره دیگه خودشو تکون دادو گفت:ما تضمینی می خوایم برای این که محتشم نتونه...

پریدم وسط حرفش:ما چیزی که به دردمون نخوره رو انجام نمی دیم...

صورت نوشین رنگ پریده شده بود...قرار گذاشته بودیم من حرف نزنم... بیشتر شرط و شروطشونو قبول کنیم و با احترام باهاشون برخورد کنیم...


romangram.com | @romangram_com