#بت_پرست_پارت_127
بی خیال گفتم:تو خودت صمیمی حرف می زنی... اصلا از دوم شخص جمع استفاده نمی کنی..
سیامک یکم خودشو جمع و جور کردو گفت:من اونجا...
بی خیال پریدم وسط حرفش:منم اونجا
سیامک دیگه هیچی نگفت که نوشین پرسید:محتشما واسه چی اومدن اینجا...
سیامک بی خیال گفت:پولایی که معلوم نیست از کجا درآوردنو خرج کنن...
نوشین گفت:ولی بازم حواست بهش باشه...
سیامک سرشو تکون دادو با لذت گفت:فکر کنم قضیه یزدی خیلی به نفع ما تموم شده... بینشون دو دستگی ایجاد شده... به گروه محتشم اینا گفتن شما دیگه صلاحیت ندارین...یه گروه دیگه رو فرستادن تا رو کارشون نظارت کنه دست و پاشون و بستن...
نوشین کمی فکر کردو گفت:این واسه کارمون خوبه... ولی واسه امنیت خودمون...
بی خیال گفتم:چیزی نمی شه... همونطوری که نیما قصد نداره به محمد آسیب برسونه محمد هم همچین قصدی نداره... فقط باید مواظب همون گروه پشتیبانیه باشین...
سیامک یکم فکر کردو گفت:شاید اینجوری باشه ولی ما نباید ریسک کنیم...الآن هم همه چی حاضره باید بریم... منتظرمونن...
بلند شدیم....
***
با ماشین لامبوری که برام فرستاده بود تا اونجا رفتیم...اول من...بعد نوشین پشت سرمون هم سیامک...با اون کفشای پاشنه بلند واقعا نمی تونستم تند راه برم... فکر کنم همین کلی جذبه بهم داده بود...
romangram.com | @romangram_com