#بت_پرست_پارت_126


می دونستم حق ندارم خیلی وارد جزئیات بشم ولی سوالی رو که قلقلکم می داد پرسیدم: تو مادر منو می شناختی؟... یعنی...

نوشین نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت:من نمی تونم درمورد فامیلی مادرت توضیحی بهت بدم...اگه می تونستم حرفی نداشتم...

می دونستم اصرارم بی فایده است... سوال بعدی رو سریع پرسیدم:خب راجع به قرار امشب و دو تا مهمون خارجیمون...

نوشین:برای انجام معاملاتمون... باید راضیشون کنی با ما همکاری کنن...

پوفی کشیدمو با حرص گفتم:من هنوز یه هفته هم نشده که وارد ماجرا شدم ولی شما از من انتظار دارید مثل یه حرفه ای عمل کنم... انگار نه انگار که...

حرفمو قطع کردمو به در خیره شدم...نوشین رفت درو باز کردو سیامک وارد شد... موهای مشکی ابروهای تیغ زده و چشم های درشت مشکی... به هم می یومدن...

نوشین نگاهش کرد که سیامک گفت:ماشین خانم رسید... من می شم رانندشون نوشین تو هم حواست به خودش باشه... من باید حواسمو جمع اونا کنم...

اومد جلوی من وایساد... قدش صدوهشتادوخرده ای بود...آروم گفت:بلدی با اسلحه کار کنی...

همونم مونده...

کنارم نشست و شروع کرد به یاد دادن به من... بعد آخرش گفت:امیدوارم احتیاج پیدا نکنی...

بی خیال گفتم:ممنون...

یه نگاهی به من کردو گفت:نوشین وکیلته ولی من رانندتم... نباید با من اینجوری صحبت کنی... اینجوری ازت حساب نمی برن...


romangram.com | @romangram_com