#بت_پرست_پارت_125
سیامک سر تکون داد و گفت:پیشنهادشون واسه امشبه... ساعت دوازده و نیم...
نوشین سر تکون دادو گفت:قبوله...
نوشین بلند شد منم به تبعیت از اون... طبقه دوم اتاق دیویست و چهار...نوشین کارتو در آورد درو باز کرد... سیامک هم چمدونا رو آورد تو اون سه تا رفتن تو اتاقاشون معلوم بود سیامک اصله کاریه...سیامک نگاهی به اطراف انداختو گفت:نوشین، نیما گفت که اون سه تا باهامون نیان...
نوشین سری تکون دادو گفت:مسئله ای نیست...
سیامک سرشو تکون دادو گفت:ما دست چپیتونیم مشکلی پیش اومد تماس بگیر...
نوشین باشه ای گفت و اون رفت... روی تخت نشستمو گفتم:صمیمی حرف می زد...
نوشین آروم گفت:نامزدمه...
با تعجب نگاهش کردم که خندید و گفت:نیما می گه کسی که دلبستگی نداشته باشه به درد ما نمی خوره...
این حرفو قبلا به من هم زده بود... یاد مرادی افتادمو گفتم:می شه قضیه مرادی رو کامل برا م بگی...اون شب من فقط...
نوشین گفت:می دونم...
یزدی خیلی به درد بخور می زد... ما هم قاطیش کردیم... ولی خوب نیما خیلی بهش اعتماد نداشت... زیاد آدم حسابش نمی کرد... یزدی می خواست بشه مسئول ساحل که تو اومدی... وقتی فهمید محتشم وارد ماجرا شده ترسید... اومد تا تمام مدارکو بده دست محتشم تا خودش قصر در بره... نیما هم فهمید... یزدی می خواست این کارو توسط بهنام انجام بده...
بهش نگاه کردمو گفتم:چرا اینقدر از محمد می ترسن؟...
نوشین:یه بار دیگه هم می خواسته این پروژه صورت بگیره ولی محتشم نمیذاره... اون موقع نیما خیلی همکاری نمی کرد... وقتی اومد فقط مدارکو از بین برد... طوری که نذاشت محمد کسی رو مجازات کنه...واسه همین خیلی ازش می ترسن...
romangram.com | @romangram_com