#بت_پرست_پارت_123

صداش به شدت پایین بود... اومدم حرفی بزنم که نوشین اشاره کرد که هیچی نگم و گفت:اون آقا؟...

مهماندار:پلیسن...

نوشین با حرص نگاهش کرد که مهمانداره رفت...

نوشین اومد بازش کنه که ازش گرفتمو بازش کردم...شماره تلفنش بود...گوشیمو درآوردم رفتم تو دفتر تلفنش... شماره محمد توش بود... همون بود...

نوشین گفت:شماره خودشه؟...

بهش موبایلمو نشون دادم که گفت:حق با نیما بود...

گوشیشو درآورد و شروع کرد به نوشتن اس ام اس...

حق با تو بود... مهماندار هواپیما از طرف محتشم شمارشو آورد.. گفت که اون پلیسه...

به نیما فرستادش... شماره نیما رو حفظ بود...سرمو تکون دادم و هیچی نگفتم...

***

هتل بزرگی بود... یه اتاق درست روبروی ما واسه بهرام و مهدی...منو نوشین هم توی اتاق...

توی لابی هتل نشستیم...می دونستم هنوز نباید سوال بپرسم که یهو دو تا پسر اومدن... یکی شون گفت:سیامک و ناصر...

به خودشو دوستش اشاره کرد...

romangram.com | @romangram_com