#بغض_غزل_پارت_83
به هر ترتیبی بود نامزدي نیما هم تمام شد و به خونه ي مادربزرگ برگشتیم.
فصل چهارم
اوایل مرداد ماه بود هوا بود هوا خیلی گرم شده بود، مدت مرخصی بابا اینا هم تمام شده بود و باید بر می گشتند. ما
همیشه مدتی رو بیشتر از آنها می ماندیم و بعد با دایی پیام و یا خودمون بر می گشتیم ولی این دفعه اصلاً حوصله
نداشتم که بخوام بمونم. دوست داشتم تنها بمونم تا بتونم راحت به همه ي مسائلی که توي این دو هفته سفر اتفاق
افتاده بود فکر کنم. وقتی که من گفتم با بقیه بر می گردم چشمهاي همه گرد شده بود و فکر می کردند شوخی می
کنم ولی وقتی جدي اعلام کردم که می خواهم بر گردم داد همه به هوا بلند شده بود، پیام اعتراض می کرد،
مادربزرگ می گفت بهت ، مریم می گفت من تازه می خواستم چند روز بمونم و پیش شما باشم. به هر حال من
تصمیم خودم را گرفته بودم و امتحان تجدیدي ریاضی و عربی رو بهانه کردم و گفتم که توي این مدت هیچی درس
نخوندك و اواسط مرداد امتحان دارم، باید مقداري تمرین کنم، وقتی اسم درس میان اومد مامان هم حرفم رو تصدیق
کرد و گفت:
-راست می گه، امسال امتحانات تجدیدي مرداد ماه برگزار می شه و ما باید برگردیم تا غزل درس بخونه.
پیام گفت: من خودم باهاش کار می کنم، تو این مدت هم شش و هفت درس عربیش رو تموم کردیم و یادش دادم.
ولی مامان قبول نکرد و بالاخره همگی همانطور که با هم اومده بودیم دوباره با هم برگشتیم و راهی شدیم. موقع
برگشت ما همه گریه می کردند، رها و مریم که از رفتن نیما و من خیلی ناراحت بودند ولی من فقط می خندیدم و
خداحافظی می کردم که رئوف عصبانی داد زد و گفت:
_غزل سوار می شی یا نه؟
_آخ آخ واي به حالمون اگه می خواستیم یه هفته ي دیگه بمونیم،اون وقت رئوف با کشیده تو ماشین سوارمون می
کرد.
_نه غزل جان منظوري نداشتم آخه همه رو به گریه انداختی.
romangram.com | @romangram_com