#بغض_غزل_پارت_252


-آب پرتقال رو.

پرستو گفت : آخه آب پرتقال چیه غزل ؟ درست حرف بزن ، تو داري ما رو می ترسونی ها.

امیر یه لیوان آب به دستم داد ، خوردم وکمی آروم تر شدم و گفتم : به آرمان بگید بیاد این جا.

امیر گفت : باشه ، الان بهش زنگ می زنم ولی تو نمی خواي بگی چی شده ؟

-آب پرتقال!

امیر با خنده گفت : آب پرتقال شده حتماً.

پرستو اخمی کرد و گفت : اي امیر الان وقت شوخی نیست.

حالم بد شده بود ، سرم بدجوري درد گرفته بود اون صحنه یک لحظه هم از جلوي چشمام دور نمی شد امیر با آرمان

تماس گرفت وبه او گفت خودش رو برساند . اما من مثل دیوانه ها شده بودم . مدام می گفتم آب پرتقال ، نمی دونم

چرا نمی تونستم حرفم رو بزنم . امیر و پرستو دستپاچه شده بودند و سعی می کردند من رو آروم کنند ، دلیلش رو

نمی دونستم ولی شاید به خاطر این که بچه ها رو از نگرانی در بیارم ، بحث رو عوض کردم و گفتم:

-راستی پرستو ، امروز سهیل تماس گرفت.

-این جا ؟

-آره ، شماره رو از آرمان گرفته بود.

-مگه جریان رو فهمیده ؟

سعی می کردم خودم رو آروم نشون بدم اما وقتی این حرف رو زد . دوباره گفتم : نه نمی دونه که من اون لیوان آب

پرتقال رو خوردم.

-واي تو رو خدا دوباره شروع نکن غزل.

-نامه ي سهیل ، من وآرمان ، بالکن ، معذرت خواهی ، آب پرتقال ، بخشش ، واي خدایا چنین چیزي امکان نداره من


romangram.com | @romangram_com