#بغض_غزل_پارت_251
-آخه ، هوس کرده بودم.
امیر روي مبل نشست و گفت : پس بگو همه ي اینها بهونه است ، جناب هوس کردید.
-آره ، مگه چیه ؟
-هیچی بابا ، آخه جدیداً جناب عالی خیلی چیزها هوس می کنی شک کردم نکنه مجبور بشیم تو را هم بندازیم کنار
غزل خانوم و با هم ازتون پرستاري کنیم.
من و پرستو خندیدیم و امیر گفت : شما یادتون باشه توي این یه هفته چه قدر منو مسخره کردید و به من خندیدید
یک روز بالاخره تلافی می کنم.
ما حرفی نزدیم و پرستو در حال خندیدن به ظرف شستن ادامه داد و من هم آب پرتقالم را می خوردم ، نمی دونم
چی شد که ناگاه صحنه اي از جلوي چشمام عبور کرد و لیوان که تا نیمه پر بود از دستم افتاد و شکست . امیر سریع
به سمت من دوید و گفت:
-چی شده غزل؟
اما من هیچی نگفتم ، امیر شیشه ها را جمع کرد و گفت : خودت رو ناراحت نکن الان خشکش می کنم.
اما اون صحنه از ذهنم بیرون نمی رفت و مدام جلوي چشمم بود آروم و زیر لب گفتم : آب پرتقال.
امیر که صداي منو شنیده بود رو به پرستو گفت : فکر کنم آب پرتقال می خواد.
اما من بلند تر از دفعه قبل گفتم : آب پرتقال ، آب پرتقال.
پرستو کنارم نشست ودستم رو گرفت و گفت : آب پرتقال می خواي برات بیارم ؟
اما من باز گفتم : آب پرتقال ، آرمان ، آب پرتقال.
امیر که تعجب کرده بود گفت : آرمان وآب پرتقال چه ربطی به هم دارن ؟
-آرمان گفته بود ، من یادم نیومد.
-چی رو ؟
romangram.com | @romangram_com