#بغض_غزل_پارت_250
-حالا هر چی ولی من ، من اومدم که ازت معذرت خواهی کنم ، به هر حال اگر حرفی زدم که ناراحت شدي ، ازت
معذرت می خوام شما خودت لطف کن این حقیر رو ببخش آخه اگه نبخشیم این پرستو خانوم منو به درك می فرسته
.
-آخه واسه ي چی ؟
-گفته که اگه از دلت در نیارم باید برم فکر یه گله جا توي بهشت زهرا باشم.
خندیدم وگفتم : خدا نکنه ، من اصلاً از دست شما ناراحت نشدم تازه شما ها باید منو ببخشید که این قدر اذیتتون می
کنم و مزاحم زندگیتون شدم.
-بسه دیگه ، دوست ندارم این طوري حرفی بزنی ، حالا هم آب پرتغالت رو بخور و لیوانش رو بیار بیرون بده پرستو
بشوره و اگر نه می مونه و خودت مجبور می شی بشوریش.
خندیدم و گفتم : با هم بریم ، من پیش شما می خورم.
-پس پاشو بیا.
به همراه امیر از اتاق بیرون رفتم ، پرستو داشت ظرف می شست تا چهره خندان من وامیر رو دید با دستکش کفی که
به دستش بود ، تند تند دست زد و به امیر گفت:
-آخ جون ، ماجرا حل شد ، امیر بدو برو شیرینی بخر و بیا.
-اي بابا شیرینی واسه چی ؟ شکلات توي خونه داریم ، همون رو بیار بخوریم دیگه.
-همونی که گفتم برو شیرینی بخر.
-چشم الان می رم.
با خنده گفتم : نه آقا امیر، نمی خواد برید ، همون شکلات ها رو می خوریم ، تو هم ول کن پرستو ، مگر من قهر کرده
بودم که می خواي شیرینی آشتی کنون بگیري ؟
romangram.com | @romangram_com