#بغض_غزل_پارت_249
خیلی با محبت بودند ، از دست خودم عصبانی بودم . نه امیر ونه پرستو به اتاقم نیامدند ، متوجه بودند که دوست دارم
تنها باشم و به همین دلیل تنهام گذاشته بودند. اما بعد از حدود یک ساعت ، امیر در زد و با یک لیوان آب پرتغال
وارد شد و گفت:
-مزاحم نیستم؟
-نه خواهش می کنم.
امیر کنارم بر روي تخت نشست و گفت : قرار نبود قهر قهرو باشی ها.
-چه طور مگه ؟
-حالا بماند ، تو بیا این آب پرتغال رو بخور و سعی کن ما رو ببخشی.
-واسه ي چی ؟
-باور کن من منظوري نداشتم که اون حرف رو زدم ، تو هیچ وقت نباید فکر کنی که ما از دست تو خسته شدیم یا
حتی اینکه تو ما رو اذیت می کنی.
-این یه واقعیته که من شما رو اذیت می کنم.
-به هیچ وجه ، باور کن از وقتی تو اومدي اینجا ، روحیه ي من وپرستو شادتر شده . او هر چه قدر هم آروم و ناراحت
و غمگین باشی اما با خودت شادي وخنده رو به خونه ما آوردي.
-امیدوارم این طور باشه که می گید.
-صد در صد این رو از ته دل می گم و ریا ودروغ توي کارم نیست ، تو که خودت خوب می دونی من و پرستو چقدر
دوستت داریم.
-منم شما رو دوست دارم.
-خب پس حالا بخند ، دیگه نبینم اخم کنی و با ما قهر کنی ها.
-من با شما قهر نکردم.
romangram.com | @romangram_com