#بغض_غزل_پارت_248
-من که گفتم ببخشید.
-باشه، حالا سعی می کنم ببخشمت ولی بگو دوباره چی شده؟
-چی رو، چی شده؟
-واسه ي چی دوباره گریه کردي؟
-کی؟! من؟!
پرستو وارد صحبت ما شد و گفت : راست می گه غزل ، من هم خواستم ازت بپرسم ولی گفتم شاید ناراحت بشی.
-آخه کی گفته من گریه کردم ؟
-چشمات.
-چشم هاي من زیاد حرف می زنن شما گوش نکنید.
امیر خندید و گفت : من می دونم واسه چی گریه می کنی ؟
-واسه چی ؟
-خب معلومه ، واسه ي این که دلت واسه ي پدر و مادرت و باقی بچه ها تنگ شده و می خواي از این جا بري اما
غرورت اجازه نمی ده.
یه جورایی راست می گفت ، چون تازه گریه کرده بودم هنوز بغض توي گلوم بود و یه بغض دوباره باعث شد اشک از
چشام سرازیر شود ، گفتم:
-می دونم اذیتتون می کنم و ازم خسته شدید ، من با آرمان تماس می گیرم و می گم بیاد منو از اینجا ببره ، خیالتون
هم راحت باشه جا دارم که برم ، می رم خونه ي سهیل ، کلیدش رو از آرمان می گیرم.
این رو گفتم و منتظر نشدم که حرفی بشنوم و به اتاق رفتم و در رو بستم و بلند گریه کردم ، نمی دونم چرا اون حرف
ها رو زدم . خودم هم دلیلش رو نمی دونستم . حتی خودم به حرف هایی که زدم معتقد نبودم چون امیر و پرستو
romangram.com | @romangram_com