#بغض_غزل_پارت_247

-هیچی، حالا نمیشه بیشتر حرف بزنی ؟

-دیگه زیادیت میشه، می ترسم رودل کنی بیفتی کنار دوستت، راستی تو عجب پرستاري هستی برو مراقب دوستت

باش.

-باشه میرم تو عجله نکن.

-عجله نمی کنم، ولی با اجازه خداحافظی می کنم.

-باشه، خیلی خوشحال شدم.

سهیل خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد اما من گریه کردم تا نفسم قطع شد،احساس کردم نمی تونم نفس

بکشم،باز چشمام رو بر هم گذاشتم و به حال خودم گریه کردم و با تمام وجود آرزو کردم کاش دیگر چشمام باز

نشه،کاش دیگر هیچ وقت نخوام این عذاب ها رو به چشمم ببینم آخه من داشتم تاوان کدام اشتباه رو پس می دادم؟

کدام گناه ناکرده؟ گریه امانم نمی داد،روي تخت خوابیدم تا بلکه خوابم ببره اما بعد از حدود یک ساعت صداي زنگ

خونه خواب رو از سرم پروند،بلند شدم که در رو باز کنم،امیر و پرستو بودند زودتر از هر روز اومده بودند. دوست

نداشتم متوجه بشوند که گریه کردم به همین خاطر سریع رفتم به صورتم آب زدم پرستو که وارد خونه شده بود

گفت:

-سلام، تو کجایی غزل؟

-این جام، سلام.

-سلام، کجا بودي؟

-رفته بودم دستشویی.

امیر که تازه وارد شده بود گفت: یه سلام هم به ما بکنید بد نمیشه ها، ما هم آدمیم.

-آخ ببخشید متوجه نشدم اومدي بالا، سلام خسته نباشید.

-هیکل به این بزرگی رو متوجه نشدي که اومده بالا؟

romangram.com | @romangram_com