#بغض_غزل_پارت_245

منظورش رو فهمیدم ولی بحث رو عوض کردم و گفتم: راستی اون نامه ي سراسر محبت آمیزت،حدود دو،سه ساعت

پیش به دستم رسید.

-حقته، وقتی اون مدل نامه میدي، من هم همین طور نامه میدم دیگه.

-انتقام جو هم شدي؟

-حالا.

-راستی سهیل،گفتی برات ایمیل بفرستم ،به کدوم آدرس.

-یادداشت کن،بهت میگم ولی واي به حالت اگر روزانه واسم ایمیل نفرستی.

-چشم حتما.

سهیل گفت و من هم یادداشت کردم،دوست نداشتم قطع کنم از این که سهیل بخواهد حرف زدن را تمام کند بغض

گلویم را گرفت اما سهیل گفت:

-راستی غزل به من یه قول داده بودي مثل اینکه یادت رفته.

-چه قولی؟

-اینکه کاست پر می کنی و برام می فرستی.

-باور کن کاست ندارم.

-خب باشه،ببینم گیتار زدنت به کجا رسیده؟ یاد گرفتی یا نه؟ من دارم ویولون زدن رو کاملا یاد می گیرم،به پا ازم

کم نیاري.

یاد گیتارم افتادم و بغض بیخ گلویم رو فشرد، با صدایی لرزان گفتم: سهیل دلم برات خیلی تنگ شده.

سهیل که تعجب کرده بود با لحن مهربونی گفت: غزلک خانوم!دوباره چی شده؟

-هیچی به خدا.

-من چیزي گفتم که گریه کردي؟

romangram.com | @romangram_com