#بغض_غزل_پارت_244
سهیل هیچ نگفت اما من گفتم: بگو دیگه.
آرام گفت: من عادت کردم تو هم مثل عسل امیدوارم خوشبخت بشی.
-تو چه دیونه اي،آخه من کجا و ازدواج کجا؟
سهیل مثل اینکه خوشحال شده بود گفت: پس جریان چیه؟تو اون جا چکار می کنی؟
نمی دونستم چه باید بگویم اما دوست نداشتم ناراحتش کنم و گفتم: خونه ي دوستم هستم،حالش خوب نیست و
شوهرش هم میره سرکار،من می مونم پیشش که تنها نباشه.
-کدوم دوستت؟!
-تو نمی شناسیش،از بچه هاي دانشگاهه.
-پس جریان گریه هاي مامانت و دیگران چی بود؟
-من نمی دونم باید از خودشون بپرسی.
-یعنی تو خبر نداري؟
-نه،باور کن.
-خب پس چرا خودت گریه کردي؟
-آخه همین لحظه خیلی احساس دلتنگی برات کردم که زنگ زدي، وقتی صدات رو شنیدم نتونستم خودم رو کنترل
کنم،آقا سهیل مثل اینکه تصمیم نداري برگردي!
-چرا برمی گردم عجله نکن، بذار کمی بیشتر دلت تنگ بشه تا قدر منو بدونی.
-به خدا قدرت رو می دونم.
خندید و گفت: شوخی کردم تو چرا سریع جدي می گیري، به هر حال یه مقدار از نگرانی دراومدم هرچند خیلی از
سوال ها و مسائل برام هنوز حل نشده.
romangram.com | @romangram_com