#بغض_غزل_پارت_241

بودم،ساکت نشسته بودم و به تلفن که روبه رویم بود نگاه می کردم که صداي زنگ تلفن بلند شد،ترسیدم اما دلیلش

رو نمی فهمیدم،سریع گوشی رو برداشتم و سرجاش گذاشتم،بعد از چند لحظه دوباره گوشی زنگ خورد،جواب ندادم

اما او هم ول کن نبود و قطع نمی کرد،از صداي زنگ تلفن سرم درد گرفته بود،گوشی رو برداشتم اما حرفی

نزدم،صدایی از آن طرف گفت:

-الو ببخشید، منزل دکتر امیر وکیلی؟

اما من هیچی نگفتم، صدا به نظرم خیلی آشنا اومد اما واضح به گوش نمی رسید.دوباره گفت:

-ببخشید،من محمودزاده هستم.

باورم نشد چیزي رو که شنیدم درست بوده به همین دلیل گفتم:

-بفرمایید آقا، با کی کار داشتید؟

-ببخشید منزل دکتر وکیلی ؟

-بله بفرمایید.

-بنده محمودزاده هستم با غزل مهربانی کار داشتم.

بغض گلویم رو گرفته بود نمی دونم چرا صدایم در نمی اومد که حرف بزنم که سهیل گفت:

-ببخشید خانوم، می تونم با ایشون صحبت کنم؟

باز هیچ نگفتم،ناخودآگاه زدم زیر گریه بعد از چند لحظه سهیل گفت:

-شک کردم خودت باشی یعنی نمیشه ما یه بار زنگ بزینم و شما گریه نکنی، به جاي سلام کردنته؟

-سلام.

-علیک سلام،چرا گریه می کنی؟!

-تو شماره اینجا رو از کجا آوردي؟

-به جاي احوال پرسیه!

romangram.com | @romangram_com