#بغض_غزل_پارت_242


-ببخشید حالت خوبه؟

-اگر شما بذارید.

-آخه چرا ؟

-چرا نداره،دیگه دارم از دستتون روانی میشم،تو که هنوز حرفی نزده میزنی زیر گریه،یه بارم زنگ زدم خونتون

مامانت گوشی رو برداشت،وقتی صداي منو شنید زد زیر گریه،وقتی پرسیدم چی شده؟گفت دلمون برات تنگ شده

کاش الان اینجا بودي،وقتی سراغ تورو ازش گرفتم،نتونست حرف بزنه و گوشی رو داد به نیما،اون هم که اگر حرف

نمی زد سنگین تر بود،بیشتر نگرانم کرد،گفتن رفتی خونه ي صفورا،دیروز تماس گرفتم،عسل گوشی رو

برداشت،وقتی سراغ تورو گرفتم زد زیر گریه و گوشی رو داد به رها،اون هم در مورد تو جواب سر بالا می داد و

گفت رفتی خونه ي دوستت ،کلی نگران شده بودم.باور کن از دیشب تا الن یه لحظه نخوابیدم اون نامه اي که برام

فرستاده بودي،داشت روانی ام می کرد،اصلا معنیش رو نمی فهمیدم تنها چیزي که می شد ازش فهمید این بود که

خیلی افسرده اي،درست مثل نوشته ي کسی بود که از زندگی کردن خسته است و قصد داره خودش رو از زندگی

راحت کنه،خیلی ترسیده بودم تماس گرفتم با خودت حرف بزنم و دلیلش رو بفهمم اما اون طور جوابم رو دادند نمی

دونی چی کشیدم، آخه اونجا چه خبره غزل؟

آروم بودم و هیچ نمی گفتم که سهیل دوباره گفت:یه حرفی بزن،یه چیزي بگو.

-چی بگم؟

-آخه اونجا کجاست که تو رفتی؟

-خونه ي همون کسی که زنگ زدي.

-خوب آقاي دکتر وکیلی کیه؟

-چه فرقی می کنه ؟


romangram.com | @romangram_com