#بغض_غزل_پارت_238
بی اطلاعی خودم رو از این موضوع براش گفته بود و از او خواسته بود که باور کند من گناهی ندارم و پیام هم گفته بود
که اگر شما هم این را نمی گفتید من به غزل مطمئن بودم.حالم بد شده بود،دوست نداشتم همه رو این قدر عذاب
بدم،خوب می دونستم که مادربزرگ چه حالی دارد،رها هم در این مدت طبق گفته ي پرستو،هر کجا که نیما به دنبال
من می رفت به همراهش می رفته و سعی می کرد مرا پیدا کند،دلم می سوخت نمی دونم به حال کی،به حال خودم یا
به حال آنها،از پرستو خواسته بودم توي این مدت هرطوري شده از سهیل خبر جور کنه،طبق گفته ي رها مثل اینکه
سهیل یک بار تماس گرفته بود و سراغ من رو گرفته و به او گفتند من خونه ي صفورا هستم،پرستو پرسیده بود که
پدر و بچه ها با سهیل چه برخوردي داشتن و رها هم گفته بود مثل همیشه تازه یه مقدار صمیمی تر از همیشه.از این
که شک همه نسبت به سهیل برطرف شده بود خوشحال بودم،خیلی دلم می خواست باهاش حرف بزنم اما نمی شد،
دلم می خواست به یاد سهیل گریه کنم اما دیگر موضوع خودم فرصت اینکه لحظه اي به حال او گریه کنم رو به من
نمی داد،دوست داشتم گیتارم پیشم بودو حداقل براي رفع دلتنگی می زدم ولی دیگر نه تنها نامه ها و گیتار سهیل
کنارم نبود بلکه هیچ چیز خودم هم کنارم نبود.توي این مدت امیر به من پول داده بود وقتی از او پرسیدم این پول از
کجا اومده گفت از طرف کسی که خیلی برات نگرانه.اول پول رو از او نگرفتم ولی وقتی گفت اگر این پول رو به
صاحبش پس بدهد شاید اون فرد خیلی ناراحت بشه و دیگر خبري از من نگیرد،نمی دونستم پول از طرف کی بود
ولی شاید از آرمان بود شاید هم از خود امیر ولی به هر حال به خاطر اینکه ناراحت نشه پول را گرفتم ولی به شرطی
که بعدا به او برگردونم،نمی دونم بعد کی بود ولی به هرحال روزي باید این وضع تمام می شد،بدجوري توي فکر بودم
که زنگ خانه به صدا در اومد،اف اف رو جواب دادم:
-کیه ؟
-از پست اومدیم خانوم.
فکر کردم که حتما براي امیر و پرستو نامه اي اومده، به دم در ررفتم و نامه رو تحویل گرفتم. ولی وقتی خواستم بالا
romangram.com | @romangram_com