#بغض_غزل_پارت_237
_آره لطفا ببگید.
امیر درحالی که سعی می کرد ابروش پایین نیاید گفت: هیچی، کلی حرف زدیم و التماس کردیم تا راضی شد شکایت
نکند، هرجوري بود از داداشت خواستم تا راضی اش کنه اون هم راضی اش کرد.
_نیما هیچی نگفت؟
-قبل از پدرت، ایشون زهرشون رو ریخته بودن به همین خاطر پادزهرش رو ساخته بودیم و رگ خوابشون به
دستمون اومده بود،هرطوري بود قرار شد یعنی مثلا خودمون و بدون دخالت پلیس بگردیم و تو ولوله رو پیدا کنیم.
-من ولوله ام؟
-نه خیر ببخشید من ولوله ام.
آن شب با شوخی هاي امیر و پرستو شاد شدم. شاید بعد از مدتی از رفتن سهیل براي اولین بار بود که درست خندیدم
کمی خیالم راحت تر شده بود از این که امیر تونسته بود پدر و نیما رو راضی کند.بعد از مدتی تنها شبی بود که آروم
خوابیدم.
****
شش روز از اون روز می گذشت که من پیش امیر و پرستو بودم،توي این فاصله از آرمان هیچ خبري نشده بود.دلم
بدجوري براي خونه تنگ شده بود،پرستو می گفت نیما خیلی عوض شده بود آروم شده بود و دیگر به خودش نمی
رسید،دلم نمی خواست ناراحتشون کنم ولی یه حس خاص جلوي این که به خونه برگردم رو می گرفت،امیر می گفت
پدر،در به در دنلاب من می گردد و خیلی کلافه ست و مدام بخ خودش بد و بیراه میگه که چرا توي عصبانیت به من
اون حرف رو زده که دیگر توي خونه اش جایی ندارم.می گفت پدر خودش رو مقصر می دونه، می گفت عسل هنوز
هم همون طوریه و راضی نمی شود هیچ کس را ببیند،مامان هم که دیگر معلوم بود چه حالی دارد.مثل اینکه همه
ماجرا را فهمیده بودند آخه پیام و مادربزرگ به همراه رها به تهران اومده بودند،پرستو می گفت،پیام به بیمارستان
رفته و با امیر صحبت کرده اما امیر هیچی در مورد این که من کجام به اونا نگفته اما وضعیت من و توي بیمارستان و
romangram.com | @romangram_com