#بغض_غزل_پارت_236
_آره جونه خودت ماي بدبخت رو بگو که از صبح گیر جنابعالی بودیم و مردیم تا پدر زلزله گرامیتون رو از
بیمارستان بیرون کردیم، راستی می گم این باباي تو هم یه رضا شاه کامله ها!
من کهتازه یادم افتاده بود گفتم: راستی چی شد؟
_خانوم تازه متوجه شدن.
_تو رو خدا بگید پدرم و خونوادم چی می گفتن؟
_هیچی عزیزم، چیز خاصی نمی گفتن فقط نمی دونم چی بود، برداشته بودن دور سرشون تاب می دادن دنبال ما می
دویدن و می خواستن خوراك امشبشون بشیم. اما یادشون رفته بود گوشت ما از گوشت گوساله هم گرون تره.
من و پرستو می خندیدیم که امیر دوباره گفت: آره بخندید باید هم بخندید، شما نخندید کی بخنده؟ من بدبخت فلک
زده از صبح تاحالا، هزار و سیصد و شصت و ده بار مردم و زنده شدم شما که عین خیالتون نیست.
پرستو در حالی که می خندید گفت: هزار و سیصد و شصت و ده بار؟
_چه می دونم حالا، تو هم باز گیرر دادي ها.
من گفتم: حالا چی؟
_هیچی عزیزم قراره پنجشنبه آخر تشییع جنازه ام باشه.
_حالا چرا پنجشنبه؟
_آخه آخر هفته ست و مردم کار ندارن و می تونن براي تشییعم بیان، اگر تعداد کم باشه تو قبر دق می کنم.
_تو رو خدا بگید بابام چیکار کرد؟
_یعنی همه اینا که گفتم کم بود؟
خندیدم و گفتم: خارج از شوخی بگید.
امیر قیافه جدي به خودش گرفت و گفت: اینطوري خوبه؟
romangram.com | @romangram_com