#بغض_غزل_پارت_234
بعد ماشین رو به حرکت درآورد و به سمت خونه راه افتاد، در فاصله را هیچی نگفتم یعنی جرات نکردم چیزي بگم
وقتی دم در خونه رسیدیم، آرام در ماشین را باز کردم تا پیاده شوم اما قبل از اینکه پیاده شوم گفتم:
_مطمئن باش اگر به تو شک کرده بودم دیگه هیچ وقت جرات نمی کردم تنهایی سوار ماشینت بشم و به جایی که
نمی دونم کجاست باهات بیام.
از ماشین پیاده شدم و در رو بستم و با کلیدي که پرستو داده بود، در رو باز کردم و آرمان هم سریع از آنجا رفت.
فصل هشتم
وارد خونه شدم، تنها بودم، همه چیز مرتب بود و کاري براي انجام دادن نبود. نمی دونستم باید چیکار کنم، وارد یک
زندگی جدید شده بودمو رو به سوي آینده اي پوچ و بی محتوا، اصلا خبر از فردا نداشتم و نمی دونستم چی در
انتظارمه و سرنوشتم چه می شد، فکر و خیال براي لحظه اي تنهام نمی گذاشت، حوصله ام سر رفته بود، کمی
تلویزیون نگاه کردم یک سرییال می داد که فکر کنم فیلمش ایتالیایی بود، چون صحبت از سفر به رم و میلان می
کردن نمی دونم چرا وقتی اسم میلان رو شنیدم بغض گلوم رو گرفت. تلویزیون رو خاموش کردم، بد حالی داشتم
دوست داشتم بزنم زیر گریه، من نباید آرمان رو از خودم ناراحت می کردم به هر حال اون تنها کسی بود که در اون
لحظه می تونستم به او تکیه و اعتماد کنم، چشمم به تلفن خورد، نمی دونم چرا؟ اما بی اراده شماره منزل سهیل رو
گرفتم،، بعد از چند صداي بوق، صداي گرم خودش بود که گفت:
_شما با منزل سهیل محمودزاده تماس گرفته اید، از اینکه نمی تونم باهاتون صحبت کنم، معذرت می خوام، پیغامتون
رو بگذارید، حتما صداي گرمتون رو خواهم شنید.
قطع کردم و دوباره شماره اش را گرفتمو صدایش را شنیدم، چند بار این کار رو تکرار کردم،، اي کاش ایران بود و
گوشی رو بر می داشت، گوشی رو محکم کوبیدم و زدم زیر گریه، نمی دونم چقدر گریه کرده بودم که خوابم برد اما
زمانی که پرستو داشت پتو بر سرم می کشید از خواب بیدار شدم.
romangram.com | @romangram_com