#بغض_غزل_پارت_233
_چی؟!
_این رو من نمی دونم، اما تو یادت نمیاد روزي که خیلی بی حال شده باشی و بخواي بخوابی.
_نمی دونم.
_درست فکر کن غزل این تنها راهیه که می تونیم پیداش کنیم.
_باور کن الان فکرم کار نمی کنه.
_باشه، باشه، خودت رو اذیت نکن من الان می برمت خونه ي امیر یه استراحتی بکن بعد خوب فکر کن شاید یه
چیزي یادت اومد.
_آخه کجا؟
_من نمی دونم، فکر کن ببین تا حدود دو ماه قبل کی پیش اومده که پیش کسی تنها باشی و حس خواب عمیق بهت
دست داده باشه.
_من تنهایی پیش کسی نبودم.
_ولی امکان داره تو صد در صد براي لحظه اي با کسی تنها بودي.
_باور کن راست می گم، جز با تو هیچ وقت با کسی تنها نبودم..
نمی دونم چرا اون حرف رو زدم واقعا منظوري نداشتم اما آرمان سریع زد روي ترمز و بدون اینکه نگاهی بکند گفت:
_دستت درد نکنه خوب حقم رو کف دستم گذاشتی.
دستپاچه شده بودم و دوست نداشتم چنین فکري بکند، من واقعا به او شک نداشتم به همین دلیل سریع گفتم:
_باور کن آرمان....
اما آرمان داد زد: خفه شو نمی خوام چیزي بشنوم.
_تورو خدا باور کن منظوري نداشتم.
_باشه ولی الان چیزي نگو.
romangram.com | @romangram_com