#بغض_غزل_پارت_231
ندارم.
_براي چی؟
_گفتم که دلیلش رو خودم هم نمی دونم ولی شاید یه حس درونی باعث می شه که اینطور فکر نکنم، یه حس قلبی،
یه حس....
آرمان سکوت کرد اما من گفتم: یه حس چی؟
آرمان هیچ نگفت و ببه مقابلش نگاه کرد من هم دیگر سوالی نپرسیدم اما او دوباره سکوت را شکست و گفت:
_می خواستم ماجرا رو با سهیل در میون بذارم اما گفتم اول به خودت بگم بعد این کار رو بکنم.
_نه، دلیل نداره بهش بگیم.
_اما اون حق داره بدونه.
_چه حقی؟
_بی انصافی نکن هرچی باشه اون تنها کسی ست که تو براش از همه چیز مهمتري و تو به تنها کسی که اهمیت می دي
اونه.
آرمان جمله آخر رو آرام و زیر لب گفت، متوجه منظورش نشدم و گفتم:
_به هر حال دوست ندارم ناراحت بشه، هر وقت اومد ایران یه جوري بهش می گیم. ولی تا وقتی اونجاست نباید
چیزي بفهمه و ناراحت بشه.آرمان هیچی نگفت ولی بعد از چند دقیقه سکوت گفت: بعضی وقتها بدجوري به سهیل
حسودي می کنم.
_براي چی؟
_خودم هم نمی دونم.
_ولی باید دلیلی داشته باشه.
آرام و بدون اینکه به من نگاه کند گفت: به خاطر تو.
romangram.com | @romangram_com