#بغض_غزل_پارت_230


_باشه باور می کنم.

_طعنه نزن، به خدا اگر اون حرف رو زدمفقط منظورم این بود که نکنه کسی تو رو تهدید کرده یا نرسوندت و از روي

ترس حرفی نمی زنی و اسمش رو نمی گی، باور کن به خدا منظور دیگه اي نداشتم.

_آخه کدوم آدم عاقل با کسی که آبروش رو گرفته مدارا می کنه؟

_نمی گم مدارا می کنی، می گم اگر کسی تهدیدت کرده نترس و بگو.

_نه بابا تو فکر کردي من اینقدر بچه ام؟ خودم دارم له له می زنم تا ببینم این نامرد کیه، اون وقت سکوت کنم و

هیچی نگم؟

_خوب باشه خودت رو ناراحت نکن فقط یه سوال بود که برام به وجود اومده بود الان هم جوابم رو گرفتم تو هم

دیگه نمی خواد بهش فکر کنی.

براي مدتی بین ما سکوت برقرار شد، آرمان رانندگی می کرد و حرفی نمی زد اما معلوم بود بدجوري بهم ریخته است

و توي فکر فرو رفته به همین خاطر گفتم:

_آقا آرمان شما واقعا...

اما بباقی حرف رو نزدم و سکوت کردماما او گفت: من واقعا چی؟

_هیچی ولش کن.

_حرفت رو بزن، من از جمله نیمه کاره خوشم نمی یاد.

_شما واقعا در مورد من فکر بدي نکردید؟

_براي چی این سوال رو می پرسی؟

_برام مهمه، دوست دارم بدونم.

_مسلمه که نه، البته خودم هم نمی دونم چرا نمی تونم در موردت فکر بد کنم یعنی توان اینکه بهت شک کنم رو


romangram.com | @romangram_com